منـتظـرم منـتظـرم تا فصل هم عهدي بياد

با ذوالفقار حـيدري صـاحبـمون مهدي بياد

أي باوفا ارباب من مـهـربـون مـهـربـونـا

پشت وپناه بي كسا پــهــلــون پــهــلـونـا

تاکه به نامت آقاجون رفـیـق و آشـنـا شـدم

ازهمه كس وهمه جا بـريـدم و جـدا شـدم

رشـتـه مـهـرمُ آقــا به خـيمه تو بسته ام

گرچه هزاران مرتبه قلب تو را شكسته ام

زمـزمه عـشـق شـما أي گل نـاز فـاطـمـه

تموم دل خوشيم شده ورد زبـون و قـلبمه

خوب ميدونم بدم ولي قـلبـمـو با صفا بكـن

وقتي نمازشب ميخوني آقـا مـنـو دعـاء بكـن

زمــزمـه نــام شــمـا افـضل اعمـال منـه

ميان چشم خوشكـلـت هـميـشه دنبـال منه

از كوچکی تا به حالا ساکن مست خونتم

تـمام عـالم می دونـنـد سگ در ميخـونتم


 

نوشته شده توسط ذاکر در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت